
دیشب وقتی میخواستم بخوابم، به دخترم گفتم: «میتونم یک کم با عروسک جدیدت صحبت کنم؟»
اسم عروسکش بانیه. بانی رو توی دستهام گرفتم و آرام و نجواوار شروع کردم حرف زدن باهاش، طوری که دخترم صدایم رو بشنوه.
رو به بانی گفتم: «میخوام چند چیز مهم در مورد دوست تازهت برات بگم… اون باهوشترین، مهربونترین و دوستداشتنیترین دختریه که ممکنه بشناسی. خوششانسترین عروسک دنیایی که دوستی مثل اون داری.»
بعد ادامه دادم: «بانی، مطمئنم که اون ازت مراقبت میکنه، اما ازت میخوام تو هم مراقبش باشی. اگه یه وقت دلت براش سوخت یا دیدی ناراحته، یادش بیار که چقدر دوستش دارم. این بغل از طرف من برای اون.»
بانی رو محکم بغل کردم و آهسته گفتم: «این کوچولوی دلبر همه چیزِ منه. عاشقشم. پس اگه یه روز احساس کرد تنهاست یا غمگین شد، براش بگو که مامانش بهش افتخار میکنه.»
وقتی بانی رو به دخترم برگردوندم، برق شادی تو چشماش افتاد.
اون هم بانی رو محکم بغل کرد، بعد، خودش رو انداخت توی آغوش من و گفت: «مامان، عاشقتم.»
بعدش بهش گفتم که از دوستی بانی خوشم اومده، به نظرم همدم خوبی براش میشه.
بعدها هم وقتی بزرگتر بشه، دوباره با بانی حرف خواهم زد؛ دربارهی روزهایی که دخترم شجاعه، مهربونه، یا حتی غمگینه.
بانی گوش میده و اون هم گوش میده.
از این گفتوگوها یاد میگیره خودش رو چطور ببینه؛ قوی، دوستداشتنی و باارزش.
بچهها خیلی به حرفهایی که دربارهشون شنیده میشه باور دارند.
و چون بازی نزدیکترین زبانشونه، بهترین شکل آموزش از دل همین دنیای خیالی درمیاد.
پس برید کنار عروسکهای بچههاتون، برایشون حرف بزنید — به زبون بازی، دربارهی شجاعت، مهربونی و استعداد فرزندتون.
این زبونیه که قلبشون اون رو میفهمه.















