
وقتی هم ایران زندگی کرده باشی و هم مدتی توی انگلیس بچهتو بزرگ کنی، نگاهت به مفهوم «مهدکودک استاندارد» کاملاً عوض میشه. من بهعنوان یه مادر، مهدهای هر دو کشور رو از نزدیک دیدم و تازه فهمیدم که استاندارد فقط به معنی نظم و تمیزی نیست، بلکه به “روح فضا” هم ربط داره.
در انگلیس، یه مهدکودک استاندارد یعنی جایی با برنامهریزی دقیق، مربیهای آموزشدیده، محیط تمیز و ایمن، و منویی کاملاً حسابشده. بچهها یاد میگیرن مستقل باشن، خودشون لباس بپوشن، خودشون تصمیم بگیرن. خیلی نظم و پیشبینیپذیری توی فضا هست. اما گاهی همین استاندارد بودن، یه جور سردی هم با خودش میاره. همهچیز اونقدر در چارچوبه که انگار جای خندههای بیهوا و بازیهای خودجوش کمتره.
در ایران اما فضا یه گرمای خاصی داره. معلمها و مربیها معمولاً رابطهی عاشقانهای با بچهها دارن، بیشتر بغلشون میکنن، باهاشون میخندن، صداشون توی راهروها میپیچه. انرژی انسانی زیاده. ولی از اون طرف، گاهی نظم و برنامهریزی بلندمدت کمتر رعایت میشه؛ مثلاً توی بعضی مهدها هنوز تأکید روی شعر حفظ کردن و نقاشی قشنگ کشیدنه، نه روی پرورش تفکر، کنجکاوی و استقلال.
برای من، یه «پیشدبستانی خوب» جاییه که بهترین ویژگیهای هر دو دنیا رو داره. مثل مهدکودکهای استانداردِ انگلیسی، نظم و امنیت و آموزش هدفدار داره، ولی در عین حال مثل مهد ایرانی، پر از عشق، صمیمیت و گفتوگوئه. توی یه پیشدبستانی خوب نه بچهها خسته از قانونن، نه رها و بیهدف؛ بلکه یاد میگیرن فکر کنن، بپرسن و خودشون باشن.
آخرش فکر میکنم نه نظم خشک انگلیسیها کافیه، نه احساس صرف ما. آیندهی بچههامون توی ترکیب این دو نگاهه؛ جایی بین استاندارد بودن و انسانبودن. اگه روزی مهدکودکها بتونن هم مثل یه سیستم آموزشی دقیق کار کنن و هم مثل یه آغوش گرم، اونوقت واقعاً میتونیم بگیم وارد یه «پیشدبستانی خوب» شدیم — جایی که یادگیری با عشق قاطی میشه و کودکی، سرجاش میمونه.























































